تبليغاتX
حرفهای مگویِ کوچه ی بن بست زندگی

حرفهای مگویِ کوچه ی بن بست زندگی

طعم ....

 

هی تو...

یادم باشه یه روز رژ لبت رو یواشکی از تو کیفت بردارم....

بزنم روی لبام.....

ببوسمت....

تا بفهمی.....

وقتی که می بوسمت ...

طعم لبهات چطوری آدم رو دیووونه میکنه....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 17:47  توسط MeDiChI  | 

این یک مرد چگونه بود و چگونه زیست....

 

جونم برات بگه.. داستان داستانه مردیه که ، نافش رو به جای چاقو، به احتمال

زیاد با شی. شه مشروب بریدن...

مردی که یه شب اونقدر می خوره، که به جای اینکه بره تو اتاق خواب خودش،

میره تو اتاق خواب دخترش... ساعت سه  شب از خواب بیدار میشه،

 مثل همیشه که فکر می کرده اتاق خودشه ، میره به سمت در،

دستشویی همیشه سمت راست بود،

میره به سمت دستشویی... در رو پشت سرش می بنده..

شروع میکنه به ....(گلاب به روتون) .. کارش که تموم میشه دنبال لوله دستشویی

می گرده که خودش رو بشوره... ای دل غافل... تازه با خودش فکر میکنه..؟؟

من وسط راهرو آپارتمان چه کار میکنم؟

غافل از اینکه سمت راست در اتاق دخترش، دستشویی نبوده،بلکه درب خروجی

خونه بوده..  و دیگه خودتون تا آخرش رو  حدس بزنید .......

این رفیق ما ، وقتی می خوره، همچین یه حس نوستالژیک همراه با افسردگی

بهش دست میده... یاد مادر خدا بیامرزش می افته.... تو خواب گریه میکنه.. و با

خودش حرف می زنه.... اینها رو میگم ، که بدونید دیروز ، هر کاری کردیم که این

طرف دهن به زهر ماری نزنه..  نشد.. یه لحظه رفتیم بستنی بگیریم و بیایم...

دیدیم رفته صندلی عقب ماشین دراز کشیده.. میگه مدیچی تو بشین

پشت ماشین  رانندگی کن تا شیراز... ما هم گفتیم باشه.. فکر کردیم خسته شده...

نشستیم و نشستن همانا و ترافیک شروع شدن همانا.. راهی که شاید ربع

ساعت بیشتر نبود، ۵ ساعت تو ترافیکش بودیم... و این بنده خدا هم گرفت خوابید..

تو خواب هی میگفت .. ننه ننه ننه....

ما هم شروع کردیم به خندیدن....

که تو خواب میگه:   بچه نخند ، صلواااات بفرست!

ما هم با خودمون گفتیم خدا پدر و مادر رازی رو بیامرزه....

ساعت یک رسیدیم خونه... از خواب بیدار میشه.. می بینه ساعت یک شده..

نگاه زنش میکنه.... با عصبانیت میگه... تو بمن بگو تا ساعت یک شب کجا رفته

بودی که الان رسیدی خونه؟ من هم میگم، ما اینجا بودیم..... اما مثل اینکه تو

رفته بودی فضاااا.!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 14:53  توسط MeDiChI  | 

صف دستشویی؟

 

امروز عصر دلم گرفته بود.. گفتم برم سر قبر بنده خدا حافظ... یه فاتحه ای

بخونم براش و یه حال و هوایی عوض کنم...

دارم پیاده از کنار یه پارک رد میشم....

این مردم رو می بینم که تو صف دستشویی ایستادن.....

همه بی تاب و بی قرارن ، انگار که میخوان یه حادثه تاریخی مهم رو رقم بزنند..

درست یاد روز انتخابات می افتم.... یاد روزی که ما هم به خیال خودمون..

رفتیم که یه حادثه ی تاریخی رو رقم بزنیم... اما با این کار ...فکر کنم.. که ...

ری....یم به آینده خودمون....

اگه رای نداده بودم این قدر .... نمی سوخت...

حداقل اینجوری به شعورم توهین نمی شد... اگر چه همین ها بود که نشون دود

که اوضاع احوالمون از چه قراره...

گوشه ی  دنجی می شینمو یه پک غلیظی به سیگار می زنم... ریه هام رو

پر از دود می کنم.... کم کم با دود بازی می کنم و از گوشه لبم و دماغم میدم

بیرون دود رو .... به یاد گذشته ها ،دلستر رو سر می کشم ، طعم شیرین و گس

هلو عجیب این تلخی سیگار رو از گلوی آدم پایین می بره...

دلم قبل از خواب عجیب هوس سیگار کرده.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 0:8  توسط MeDiChI  | 

یه بازی که شاید یه خاطره بشه...

 

رامک  عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده...  که فکر کنم مضمونش این باشه...

جهان بینی کودکی با خاطرات کودکی چه فرقی دارد؟

راستش خاطرات کودکی من که خیلی زیاده.. اونقدر که شاید بشه یه کتابش

کرد ،سعی می کنم که جهان بینی ام رو بگم که توی خودش کلی خاطره داره...

اول در مورد جانوران خاطرات رو میگم:

دوستانی که به جنوب سفر کرده باشن، حتما ملخ هایی رو دیدن که به اندازه

ده سانتیمتر هستند  و روی درختهای شمشاد می نشینند...

اکثر بچه محلها از این ملخ ها می ترسیدند،نمی دونم کدوم آدم .. بیییییییییییییب

به ما گفت،این چشمهای ملخها(چون سیستم دید ملخ ها شبکه شبکه است)

که می بینی برق می زنه ،توش طلا هست و می تونی  طلاها رو

در بیاری و کلی پولدار بشی...

به جرات می تونم بگم که تا روزی که ماجرای چشم ملخ ها رو توی کتاب

 علوم نخونده بودم حداقل روزی چشم ده تا ملخ رو با سوزن در می آوردم

و وقتی می دیدم که چیزی پیدا نمیشد ،سراغ ملخ دیگری می رفتم

 تا شاید تو چشم اون یکی  پیدا بشه.... و استدلالم هم این بود که ،

اگه چشم همشون طلا داشته باشه که همه خیلی زود پولدار میشن....

حتما یه نوع ملخ خاص هست که باید کشفش کنم...

جالب اینجاست که وقتی چشم ملخ ها رو کور می کردم،با خودم میگفتم..

که این بنده خدا حالا که کوره جایی نمی تونه بره... واسه همین طی یک عمل

انتحاری سرش و از تنش جدا می کردم و تمام اعشا اون مثل یه نخ آویزون بود....

که همیشه با خودش میگفتم یه کیسه سیاه که بالا و پایین می رفت قلبشه...

و اینجوری بود که با اخلاق پزشکی آشنا شدم و ملخ بیچاره رو از

زجر کشیدن نجات دادم

بعد از چند سال اون بنده خدا رو دیدم،بهم گفت و خندید و زد تو سرم...

گفت تو .. نسل این ملخ ها رو منقرض کردی!(سن کمتر از ۷ سال)

روم به دیوار... همیشه این سوال توی ذهنم بود که پرندگان رو مانند پستانداران،

دارای آ.ل....ت تصور می کردم.. نشون به همین نشون... مرغ و خروسمان را

کلی تفتیش کردم و زیر تک تک پرهاشون رو گشتم... مرغ که  قضیه اش..

بعد از کمی جستجو معلوم شد... اما بیچاره خروس...

روزی دو مرتبه تفتیش بدنی  می شد  ..

یادمه سوراخهای گوشش رو که دیدم ،شک کردم که نکنه همینجا باشه؟

دو روز روی قضیه گوش فکرم مشغول بود تا بالاخره به نتیجه ای نرسیدم...

دست آخر هم اون چیزی که میخواستیم پیدا نکردیم  و اینگونه بود که این

اصل کلی رو به تمام موجودات تعمیم دادیم و نتیجه گرفتیم که بانوان نیز موجوداتی

مانند آقایان هستند و ظاهر اعضا یکی است ولی، اسم آنها متفاوت است...

(سن ۱۰ـ۹سالگی).... می دونم خیلی زود بود.. اما محیط ما رو اینجوری بار آورد..

از بچگی دنبال گنج می گشتم،یادمه جای جای حیاط خونه رو با کلنگ و بیل کنده

بودم، تا اینکه یه روز یه کشف عجیب کردم،گودالی رو کنده بودم ، توش رو پر آب

کردم و کم کم به اون خاک اضافه کردم،آری... موفق به کشف مرداب شدم...

مردابی که روش رو با برگ و خاک خشک می پوشوندیم و دوستان نازنینی که هر

روز تا زانو شاید هم بالاتر در مرداب اینجانب فرو می رفتند،یا نقشه ی گنجی که

خودم نوشته بودم،و برای دوستان می خوندم تا اینکه گنج خود مخفی کرده ام رو

بهشون نشون می دادم و داستانی که در مورد جزیره گنج نوشته بودم...

(سن ۸ سالگی)

یادمه عاشق آتیش بودم،تا جایی که مادر به سوپر محله  و تمام همسایه ها

سپرده بود که اگه این اومد گفت کبریت میخوام برای مامانم،بهش کبریت ندین..

مادر مجبور بود که از این فندک تفنگیا بگیره که فقط جرقه میزنه تا گاز رو روشن

کنه...

من هم عاقل،یه تیکه کاغذ بر می داشتم و روی گاز آتیش می زدم و تا سریع

می بردم تو حیاط! مادر بیچاره میگه،ظهری نشد که تو خواب باشم و بوی آتیش

رو نشنوم و صد متر نپرم هوا که باز دوباره این بچه زندگیم رو آتیش زد!

و من خودم ،درخت نخل پیر همسایه رو که آتیش زدیم و به خاطر اون سه تا

ماشین آتش نشانی به مدت یک ساعت مشغول کار بودن رو هیچ وقت

 یادم نمیره!

(فکر کنم از وقتی که تونستم راه برم و معنای آتیش رو فهمیدم تا حتی همین

الان... شما فکر کنید اتفاقات از ۴ سالگی تا ۸ سالگی)

یادمه از بچگی عجیب حسی نسبت به زن ها داشتم.. یه حس احترام...

تا اونجا که یادمه ، پسرهای همسن خودم یا یکی دو سال بزرگتر از خودم،از من

حساب می بردن.. اما یه روز به دختر همسایه که فکر کنم از خودم هم کوچکتر بود

گفتم بزن توگوشم.. اون سه چهار تا زد توی گوش من ... و من هیچی نگفتم...

و خندیدم .... سن (۹ـ۸ ) سالگی..

یادمه حس عجیبی نست به اسباب بازیهام داشتم، یه ذره بازی می کردم..

و چند دقیقه بعد،اسباب بازی که خواستگار و نامزد خواهرم برای به دست آوردن

دل من و ایضا خانواده محترم برام، به قیمت گزاف خریده بود، با آجر خورد می کردم..

هیچ وقت یادم نمیره ،چشمان دومادمون که وقتی اون دوچرخه باطری که خیلی

خیلی گرون بود.. جلوی چشمش با آجر خورد کردم و نزدیک بود موهاش رو از

تعجب با دست بکنه!! (سن ۶ـ۵) سالگی....

 

پ.ن: خاطرات خیلی زیاده... اما بقیه اش بمونه برای بعد.. فعلا فکر کنم همین قدر

کافی باشه....

هر کی این پست رو بخونه به بازی دعوته....

وقتی شروع به بازی کردید حتما خبر بدید تا لینکتون رو بدم به مطلب دوستان عزیز... 

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 13:54  توسط MeDiChI  | 

یه روز بد ، یه اتفاق خوب...

 

نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت؟

یه روز بد ،یه روز که مثل همه روزهای عید شلوغه.. بلند میشی میری

یه کافه ی فرهنگی... یه جایی که چون فرهنگیه.. و محیطش خاصه...

مثل همه جاهای این مرز  و بوم خلوته  ...

رفتیم و نشستیم و صحبت کردیم و تقاضا کردیم که بشینیم سر میز یه

عده ی دیگه...

تا اینکه جمعشون جمع شد و کاشف به عمل اومد که همه از اساتید برجسته

شعر و موسیقی و نویسندگی اینجان...

از خاطراتشون گفتن و دوستاشون..

یکی از شاملو می گفت، یکی از اخوان و اون یکی از هدایت که در نهایت

تنهایی یه عده دوست داشت که از خودش منزوی تر بودن..

براشون عجیب بود...

اینکه من تو اون جمع چه کار میکنم؟ این که من کجا ؟هنر کجا؟

نشستیم  و نشستیم و نشستیم.... حدود سه ساعت بود فکر کنم....

و شاید هم بیشتر .. از هر دری سخنی و از هر جا نکته ای...

شاید تا آخر عمر سر مکتب هر استادی می نشستم ،این حرفها به گوشم

نمی خورد... اما این جا عجیب به دل نشست ...

به قول خودشون ، هنر آخر مادر ق.ح..... گی ... هنریه....

پ.ن: مثل اینکه کم کم بوی بهار و  عشق و زندگی داره از اینجا میره....

تنها چیزی که ازش برامون می مونه... خواب و چرت زدن و شب زنده داریه

و همچین تا کله ظهر چسبیدن به این رختخواب لعنتیه.....

اما هنوز هم کوچه باغهای تنهایی بهار را عشق است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 10:16  توسط MeDiChI  | 

هستی یا نیستی؟

 

می خواستم وقتی که اینجا می نویسم.... به این زندگی فقط و فقط به

دیده ی پوچ نگاه کنم...

اما راستش وقتی که بعد از ظهر میرم تو حیاط، بوی بهار نارنج ،بوی بهار ،

گل شب بو و همه چیز به مشامم میرسه ... حس می کنم هنوز زنده ام..

اگرچه روحم رو خیلی وقت پیش تا پای دار بردند،اما مثل اینکه جون سالم

به در برد و هنوز زنده است...

وقتی هیاهوی مردم رو تو کوچه باغ این شهر می بینم.. شهری که هنوز هم

می تونم قسم بخورم اردیبهشتش رو هیچ جای دنیا نداره.. فکر می کنم

که شاید زندگی باشه.. اگرچه بال پرنده رو شکستن و سبزه ی دشت رو

خشک کردن...

پ.ن: این روزها، یعنی همین الان بدجوری هوس کردم یه کتاب بخونم، یه کتاب

نو بخرم... شاید ناتور دشت ، دون کیشوت یا سه تفنگدار رو بخرم..

یکی از این سه ، امیدوارم که بتونم حداقل تو عید تمومش کنم.. اگرنه که

بعد از عید محال می دونم ک بشه تمومش کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 14:10  توسط MeDiChI  | 

داشتن یا نداشتن!

 

نگاه به قفسش می کنم.....

بهش میگم بیچاره اگه بال نداشتی یا بلد نبودی پرواز کنی ، الان

تو قفس نبودی.....

می شدی مثل شتر مرغ...

اگه سگ نمی تونست بدوه یا فرار کنه .. بهش قلاده نمی زدن....

می شد مثل گاووو...

اگر امثال ما و نداها و سهراب ها .. عقل و شعور نداشتن.....

هیچ وقت عذاب و رنج نمی دیدن..و شاید الان مثل خیلی های دیگه..

خوشبخت بودن.....و از نفهم بودن خودشون لذت می بردن....

نمی دونم این چه زندگیه ؟ که همه ی رنج و عذاب های آدم....

از داشته هاش هست نه از نداشته هاش.....

دنیای وراونه که میگن همینه... مگه نه؟َ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 14:18  توسط MeDiChI  | 

 

یه غلطی کردیم لحظه تحویل سال با باباهه نشستیم یه

 دو سه پیکی آب شنگولی خوردیم....

داریم ساندویچ می خوریم....

کاهو از ته ساندویچ می ریزه رو سفره....

ننه هه میگه ،دیدی بهت گفتم؟؟

بهت گفتم نخور مست میشی...

نجس میشی ...

اونقدر مست شدی که کاهوی ساندویچت هم

می ریزه رو سفره..

میگم ننه... تقصیر از من نیست....

اشکال از سوراخ این ساندویچه هست که اینقدر گشاده.....!

خداوندا می بینی؟ یه غلطی کردیم ...

دیگه مسئول گشادی سوراخ ته ساندویچ هم شدیم...

پ.ن: سال نو همگیتون مبارک....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 19:13  توسط MeDiChI  |